|
|
|
|
|
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این قدر تنهاییم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 13:24 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
متن پیام وداع از طرف “دعا” دختر 17 ساله ای که در کردستان عراق سنگسار و لگد کوب شد تا جان داد و مرد.
امروز 23 روز از روزی که شما ، مردان فامیل، همسایه ، دوستان و آشنایان مرا به خون کشیدید گذشت. من روزی به شما سلام گفته بودم و نگاهتان کرده بودم ، نگاهی از سر لطف و همنوع دوستی. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 13:11 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|||||
|
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
غزلیات Home Browse Search pattern Search |
||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:37 توسط وحید
|
|
||||||
|
|
|
|
|
تا که بوديم نبوديم کسي کشته ما را غم بي همنفسي تا که خفتيم همه بيدار شدند تا که مرديم همگي يار شدند قدر آن شيشه بدانيد که هست نه در آن موقع که افتاد وشکست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:59 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
مثل شقايق زندگى كن: كوتاه اما زيبا، مثل پرستو كوچ كن: مثل پروانه بمير: |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:47 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:40 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
اينا رو ميدونستي؟؟
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:30 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاعل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتي |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 20:21 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
درود
سفر به پايان رسيد و من که به دوران کودکي هاي زيبايم رفته بودم باز هم به دنياي بزرگسالي هايم بازگشتم و اي کاش مي شد در آنجا نزد کودکي هايم مي ماندم نزد آن هميشه هاي مقدس. دريغ از اينکه نميتوان در آنجا ماند. باز هم زندگي جريان دارد باز هم بازگشتم به هميشه ها ي تکرار . و من نوروز را با شرمندگي هر چه تمام تر بدون هفت سين برپا کردم چون در راه سفر به شهر کودکي ها بودم. و آرزو مي کنم امسال نويد بخش رهايي هايم باشد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 12:14 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
بوي عيدي بوي توپ بوي کاغذ رنگي بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو بوي ياس جانماز ترمه مادر بزرگ با اينا زمستان را سر مي کنم با اينا خستگي مو در مي کنم شادي شکستن قلک پول بوي اسکناس تا نخورده لاي کتاب با اينا زمستون را سر مي کنم با اينا خستگي مو در مي کنم باز هم عيد که ديگه فقط ياد آور شيطنت ها وآرزو هاي کودکي است. کودکي که به شوق رفتن خونه مادربزرگ و گرفتن پول نو اون هم پولي که بايد از لاي قرآن برش مي داشتي تمام وجودم را لبريز از شوق مي کنه. پلو ماهي اول عيد مادر بزرگ شلوغ پلوغي خونه همه در رفت و آمد همه شاد همه يکرنگ... ما هايي که مي نشستيم دور هم و از عيدي هايي که گرفتيم مي گفتيم و لباس هاي نو همديگر را نشان مي داديم و بعد هم دنبال اين که بريم عيد ديدني تا عيدي بگيريم. جالبه حالا ديگه عيدي گرفتن را دوست ندارم خيلي وقتها نمي رم عيد ديدني چون عيدي مي دن. حالا ديگه بوي پلو ماهي هم از خونه مادر بزرگ نمي آد. خونه اي که هميشه روز اول عيد پاتقمون بود. حالا ديگه روز اول پرده هاش پايينه تاريکه. حتي خاک گرفته است. دلم براي عيدي هات تنگ شده مي دوني چند ساله لاي کتاب را برام باز نکردي که بهم عيدي بدي؟ شش ساله!!!! خيلي زياده براي آدمايي که آخرين عيدي را که مي تونستيم ازت بگيريم و نذاشتن واقعا متاسفم ... هفتمين عيد را هم بدون حضورت مي گذرونم ولي واقعا سبزي حضورت فراموش نشدنيه.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 12:8 توسط وحید
|
|
||